
41- جنگ رواني ، علي صلاحي
مي گفت: همان روزهاي اول كه به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفي شدم، يك اعلاميه نوشتم و دادم بچه ها از رويش تكثير كردند؛ بعد هم گفتم كه توي شهر پخشش كنند. در آن اعلاميه يك جمله از حضرت امام نوشته بودم كه :«ما با كفر مي جنگيم، نه با كرد»، و از مردم خواسته بودم تا براي ايجاد آرامش و امنيت، با ضد انقلاب همكاري نكنند. بعد هم به ضد انقلاب توصيه كرده بودم كه بيانيه ی خودشان را تسليم كنند و امان نامه بگيرند، و گرنه با آنها مي جنگيم و جواب تيركلاش را با آرپي جي و 106 مي دهيم. اين در واقع يك جنگ رواني بود كه باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا مي دانيم، چند روزي نگذشت كه ضد انقلاب با يك تاكتيك حساب شده، چند درگيري در جاهاي مختلف شهر بوجود آورد. قصدشان اين بود که ما را تا جايي كه خودشان مي خواهند بكشانند و بعد از آن، از همه طرف به ما حمله كنند؛ اما هر بار باسازماني كه از قبل طراحي كرده بوديم، سراغشان مي رفتيم. طوري كه يكبار هم در محاصره آنها نيفتاديم و واقعاً جواب تيرهاي كلاش را با موشك آرپي جي مي داديم. كومله و دمكرات وقتي ديدند جز دادن تلفات، چيز ديگري عايد شان نمي شود، حساب كارشان را كردند و دور سقز خط كشيدند.
*************
42- افسري كاركشته ، محمد بهشتي خواه
خاطرم هست يك روز تو پادگان جلسه داشتيم، آن روزهر كدام از مسئولين و فرماندهان، شروع كردند به دادن گزارش از وضعيت نيروهاي تحت امرشان، بعضي از بي انضباطي نيرو گله مي كردند و مي خواستند كه دفتر قضايي با آنها برخورد بكند، من ساكت نشسته بودم و چيزي نمي گفتم، كاوه رو كرد به من و با خنده پرسيد: شما چرا ساكت نشستي؟ لابد آدم بي انضباط توي ادوات پيدا نمي شه! گفتم: تو ادوات كسي بي نظمي نمي كنه، چون مي دانند روز آخر به حسابشون رسيدگي مي كنیم، چند وقتي هست اين برنامه را اجرا مي كنيم، خوب هم جواب مي ده، كاوه يكدفعه عصباني شد و با تشر گفت: تو خيلي اشتباه مي كني اين كار را مي كني، تو با اين كارت حق پدرو مادر و بچه هايشان را غصب مي كني، و بعد با لحن جدي تری گفت: آخرين باري باشه كه اين كار را مي كني.
*************
43- عكس العمل حساب شده ، سيد محمد
راننده كاميونها مي گفتند: اگه ما رو اعدام هم بكنين، با اين همه مهمات به خط مقدم نمي رويم! وقتي صحبتها و اعتراضات آنها تمام شد، كاوه شروع كرد به صحبت، گفت: ما اينجا هيچ كس را با زور به خط نمي بريم، خيلي از اين بچه ها كه الان مي بينيدشون، براي رفتن به خط گريه مي كنن، سعي شون اينه كه از هم سبقت بگيرند. بعد هم بدون اينكه يك كلمه درخواست ماندن از آنها بكند، گفت: انشاا... سعي مي كنيم بار كاميونها تون رو همين جا خالي كنيم. كاوه وقتي ازدهام بچه ها را ديد، گفت: بهتره بريم دفتر ما، بقيه حرفها را آنجا مي زنيم. نيم ساعت نگذشته بود كه جلسه كاوه با آنها تمام شد و همه شان آمدند بيرون، بعضي هایشان داشتند گريه مي كردند. نمي دانم آن روز كاوه به آنها چه گفته بود كه از اين رو به آنرو شدند. همان روز كاميون ها همه ی مهمات را رساندند منطقه.
*************
44- راز آن دستور ، علي ايماني
نيروهاي دشمن و نيروهاي ضد انقلاب دست، به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند. از طرفي هم بالگردهاي توپ دارشان ما را از بالا گرفته بودند زير آتش. كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد. بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم. مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد. نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد. گفت: اين سه راهي را بكوب، كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد: رحم نكن، مهات بده، بزن، بزن! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت، گفت: محمود جان! ما رسيديم روی ارتفاعات، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت و به سجده افتاد، يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقيها و ضد انقلاب، در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود. راز آن دستور كاوه پس از سالها هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است.
*************
45 - مجروحيت ويژه ، علي شمقدري
دست راستش مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آيت ا... خامنه اي كه آن موقع رئيس جمهور بودند، حدود نيم ساعت با هم بودند. شب پيش من ماند، تا ساعت يك نيمه شب مرتب اين طرف و آن طرف تلفن مي زد و كارهايش را دنبال مي كرد، در ضمن دستوراتي هم مي داد، ديدم اينطوري نمي شود خوابيد، ناچار تو اتاق ديگري بردمش ، يك تلفن هم گذاشتم جلويش، تا خود سحر هر وقت از خواب بلند مي شدم، بيدار بود و به جاهاي مختلف زنگ مي زد، آن شب اصلا نخوابيد. بعدها آقا راجع به ملاقات آن روزشان با محمود مي گفتند: من به آنهايي كه دستشان مجروح است حساسيت دارم، ازش پرسيدم دستت درد مي كند و او گفت: نه ، مي گفتند: اينكه انسان دردش را كتمان كند مستحب است.
*************
46 - لحظه ی نفس گير ، حسن عمادالاسلامي
وقتي خبر شهادت قمي تو بچه ها پيچيد، بقدري تو روحيه شان اثر كرد كه همه زمين گير شدند. تو يك بلاتكليفي شديد به سرمي برديم كه ناگهان محمود رسيد. فكرش را هم نمي كردیم كه به اين سرعت خودش را برساند، آن هم با دست مجروحي كه چند روز پيش توی عمليات «ليله القدر» گلوله خورده بود. سريع پياده شد و بدون معطلي داد زد، شما چرا نشستيد؟ ياا... بلند شيد و بعد خودش از همان روي جاده شروع كرد به دويدن به سمت ضد انقلاب؛ گويي همه جان تازه اي گرفته بودند ، نه تنها نيروها را از زمين بلند كرد، بلكه به آنها حالت تهاجمي هم داد، داشت با بي سيم صحبت مي كرد كه بازويش تير خورد، چيزي نگفت، اما خون همه آستينش را سرخ كرد، حالا ديگر نيروهاي كمكي رسيده بودند و دوشيكاچي ها هم كشيده بودند جلو. حضور پرصلابت محمود و تدابير ويژه ی او کار خودش را كرده بود. آن روز تا قبل از غروب كار يكسره شد و باقيمانده ی نيروهاي ضد انقلاب با بجا گذاشتن كلي تلفات ، فرار را بر قرار ترجيح دادند.
*************
47- حتي در منطقه... ،ماه نساء شيخي
جلو پادگان، عده زيادي از بچه هاي رزمنده جمع شده بودند براي استقبال از ما، بين آنها دنبال محمود مي گشتم، ولي پيداش نكردم؛ سراغش را كه گرفتم گفتند: ديروز رفته عمليات.نزديك غروب از عمليات برگشت، نيم ساعت پيش ما نشست، بعد عذرخواهي كرد و رفت تو ساختمان كناري. از يكي از دوستانش پرسيدم: اون ساختمون مال چيه؟ گفت: بهش مي گن اتاق نقشه. آن شب عقربه هاي ساعت رسيد به دوازده شب، او نيامد، دو - سه دفعه تا جلو آن ساختمان رفتم ولي هنوز سرگرم كارشان بودند. خواستم اعتراض بكنم كه پدر محمود گفت: خدا رو شكر مي كنم كه همچين پسري نصيب من شده، صبح روز بعد محمود آمد پيش ما براي عذر خواهي، و بعد هم همراه بقيه راهي عمليات شد. دو روز بعد وقتي برگشت، كه ما سوار اتوبوس شده بوديم و داشتيم برمي گشتيم. وقتي اتوبوس راه افتاد، من به اين فكر مي كردم كه حتي در منطقه هم نمي شود او را سير ديد.
*************
48- گردنه قوشچي ، محمد بهشتي خواه
فاصله ما با ضد انقلاب چيزي كمتر از ببيست، سي متر بود. همان اول كار، سه تا شهيد داديم و يكي دو تا مجروح، چند متري آمدم عقب تر. نيروها همه زمين گير شده بودند و مجروهها هم مانده بودند بين ما و ضد انقلاب. حسابي دست و بالم را گم كرده بودم كه كاوه رسيد؛ تا وضع را اينطوري ديد، به يكي از آرپي جي زنهاي گردان گفت: بلند شو بزن! آرپي جي دستش روي ماشه بود كه يك تير قناسه خورد تو پيشاني اش، كاوه منتظر نماند كه كمك آرپي جي زن و يا يكي ديگر از بچه ها كار را تمام كند، درست كنار شهيد ايستاد، رفتم آرپي جي را ازش بگيرم، نداد؛ داد زدم: پس حداقل جاتو عوض كن ... حرفم تمام نشده بود كه صداي خشك شليك آرپي جي پيچيد توی گوشم. روحيه بچه ها از اين رو به آن رو شد، آرپي جي دوم و سوم كه شليك شد، همه ی بچه ها بلند شدند و حالت تهاجمی گرفتند. ا... اكبر مي گفتيم و جلو مي رفتيم، در عرض چند دقيقه اوضاع به نفع ما تغيير كرد.
*************
49- سيد كان ، محمد بناء رضوي
گفتم: توی اين شناسايي اون قدر جلو رفتيم كه صحبت نگهبانها رو شنيديم، حتي دستمون رو هم به سيم خاردارهایشان زديم. گفت: شما امشب با كاك احمد، دو نفري بريد سيدکان، مي خوام از داخل شهر هم برام خبر بيارين، همه با تعجب داشتند محمود را نگاه مي كردند، آخر براي رفتن به داخل شهر بايد از جلوي چند تا پايگاه دشمن مي گذشتيم و كمين هاي زيادي را هم رد مي كرديم؛ محمود طبيعي تر از قبل گفت: مي رین تمام مساجد و حسينيه ها را شناسايي مي كنين! انشاا... وقتي شهر رو گرفتيم، مي خوايم نيروها رو اون جا مستقر كنيم، تعجبم بيشتر شد. ما هنوز عمليات نكرده بوديم، ولي كاوه در فكرش، سيد كان را هم تصرف كرده بود. دم دماي غروب آماده رفتن شده بوديم كه كاوه پيغام فرستاد ، نمي خواد برين. اينطور كه بعدها فهميديم، عراق تحركاتي از خودش نشان داده بود و منطقه حساس شده بود، رفتن ما مي توانست باعث لو رفتن عمليات شود.
*************
50- اولين حمله ، علي اسلامي
يك روز به خودم جرأت دادم و از او پرسيدم: از كجا شروع كردي كه كاوه شدي؟ گفت: از يك عمليات شروع شد، محل عمليات يك روستا بود؛ براي پاكسازي بايد تپه اي را كه مشرف به آنجا بود تصرف مي كرديم، اين ماموريت به من و چند نفر ديگر داده شد، به نزديك ارتفاع كه رسيديم، ديديم چند نفر ضد انقلاب هم به سمت همان ارتفاع بالا مي روند، بدون معطلي درگير شديم. غير از چهار - پنج نفر پيش مرگ كرد كه با من بودند، بقيه فرار كردند، به بچه هاي پائين هم گفته بودند كاوه شهيد مي شود. تا به بالاي ارتفاع رسيديم، يك ضد انقلاب كشته شد و بقيه شان فرار كردند. بلافاصله چند تا ا... اكبر گفتيم و به نيروهاي پايين اشاره كردم بيايند بالا. صحبتش تا به اينجا رسيد خنديد و ديگر چيزي نگفت.
*************
51 - حق شناس ، علي خسروي
گفتم: برادر كاوه تا ساعت سه شب جلسه داشته، الان هم از شدت خستگي خوابيده، برين بعداً بياين، گفتند: ما مي خوايم بريم شهرستان، شايد ديگه نتونيم آقاي كاوه رو ببينیم ، مي خوايم باهاش خداحافظي كنيم، چند تا عكس هم بگيريم. همه با اصرار مي خواستند كاوه را بيدار كنند. ديگر داشتم كلافه مي شدم كه كاوه بيدار شد و صدايم زد، رفتم داخل اتاق، پرسيد: اين سرو صداها براي چيه؟ گفتم: چند تا بسيجي آمدن اصرار دارند كه شما را ببينن، من هر چه كردم حريفشان نشدم، كاوه آمد بيرون، همراه آنها از ساختمان فرماندهي زد بيرون، وقتي نگاه كردم تازه فهميدم اينها تنها نيستند و عده زيادشان آن طرف تر منتظرند. يك ساعتي طول كشيد تا محمود برگشت، جلو رفتم و گفتم: صلاح نبود شما دراين هواي سرد رفتين؛ يك جوري راضي شان مي كرديم، نمي رفتيد. با خنده گفت: نه! ما دينمان به اينها خيلي بيشتر از اين حرفهاست؛ از اين گذشته اينها دلشان به همين خوش است و بالاخره خودش يك عاملي است براي جذب دوباره ی آنها به جبهه.
*************
52 - سنگر ناقص ، علي صلاحي
بچه ها هم دست بكار شدند و شب نشده كار سنگر فرماندهي را تمام كردند، اتفاقاً همان موقع هم محمود از جلسه قرارگاه برگشت، رفت و سنگر را ديد، وقتي از داخل سنگر بيرون آمد گفت: اينجا كه ناقصه، با تعجب گفتم: كجاش ناقصه، گفت: برو نگاه كن مي بيني، رفتم و چهار چشمي همه ی چيزها را نگاه كردم، هر چه كه لازمه ی يك سنگر فرماندهي است آنجا بود، برگشتم و گفتم: به نظر من كه نقصي نداره، رفت و از داخل ماشين قابي بيرون آورد و به من داد؛ توي تاريكي شب به دقت نگاه كردم، ديدم عكس حضرت امام است، دوزاري ام جا افتاد كه نقص سنگر چيست، محمود گفت: سنگر فرماندهي كه عكس امام نداشته باشد، ناقص است.
*************
53- نقطه رهايي ، مصطفي فتوحيان
گفت: گروهان عمار از مسير سمت راست بايد عبور كنه، و بعد از دور زدن مواضع دشمن، از پشت بزنه به اونها و باهاشان درگير بشه، در واقع گروهان عمار مي خواد فرصتي را فراهم كنه تا گروهان ياسر بتونه از صخره هاي سمت چپ كاتو، خودش را بالا بكشد و انشاا... ضربه ی اصلي را بزند زير پاي كاتو كه نقطه رهايي مان هست، نماز مغرب و عشاء را خوانديم؛ كاوه گفت: كاتو منطقه است، براي همين هم كار ما امشب سخت و حساسه، شايد ديگه برگشتي به دنياي خاكي نباشه. وقتي ديدم كاوه همراه مان مي آيد، حدس زدم كار گروهان ما خيلي سخت است؛ شب عمليات كاوه هر كجا بود، بيشترين سختي و خطر هم آنجا بود. كاوه جلوي ستون حركت مي كرد. چيز زيادي طول نكشيد که توانستيم كاتو را دور بزنيم. بيشترين حجم آتش، متمركز راهکاري بود كه ما بايد از آنجا وارد عمل مي شديم. هر چه بهشان نزديكتر مي شديم، وضع بدتر مي شد. نهايتاً كار به جائي رسيد كه ديگر نمي شد قدم از قدم برداريم، كار قفل شده بود. همين شرايط حساس، بهترين فرصت را براي گروهان ياسر فراهم مي كرد تا بتواند به دشمن نزديك شود، نمي دانم چه شد، كاوه رو كرد به من و گفت: گروهان را بكش عقب، عراقي ها كه فكر مي كردند ما عقب نشيني كرده ايم، رفته رفته از مقدار آتششان كم شد، از لابلاي صحبتهاي منصوري و بچه های گروهان فهميدم خودشان را به سنگرهاي عراقي رسانده اند. كاوه حاضر نبود حتي قدمي عقب تر باشد. حشمت، آتش ادوات را هدايت مي كرد رو سر عراقي ها، ما هم سنگر به سنگر پاكسازي مي كرديم و مي رفتيم جلو؛ آن روز قبل از ظهر كاتو را گرفتيم.
*************
54- آيه رهبر ، علي صلاحي
هدف، ارتفاعات «ميشلان» بود كه با پيشروي عراقي ها سقوط كرده بود. زمان برايمان مهم بود. اگر دشمن فرصت مي يافت و مواضع خودش را تقويت مي كرد، كار ما بسيار مشكل مي شد. بدون لحظه اي توقف، يكسره پياده روي كرديم، مه بود و اين، كارها را خيلي مشكل مي كرد، اگر عراقي ها غافلگير هم مي شدند، باز عمليات به روز كشيده مي شد و اين، آن چيزي نبودكه ما مي خواستيم. محمود نمازش را كه خواند، رو كرد به من و گفت: بايد استخاره بگیریم، بگو يك نفر بياد. يك روحاني آمد، دست كرد و از تو جيبش يك قرآن زيپ دار در آورد، شروع كرد به استخاره گرفتن. يادم هست آيه اي كه قرائت كرد معنايش اين بود كه: عجله نكنيد، از فكر و حيله دشمن نگران نباشيد و در برخورد با دشمن، تدبير داشته باشید. محمود فوراً دستور داد، نيروها در يكي از شيارها مخفي شوند و همان جا استراحت كنند. تمام روز را آن جا مانديم، فرصت خوبي بود تا آخرين اطلاعات را از دشمن كسب كنيم. هوا تاريك شد. براي تصرف ارتفاعات «مشيلان» راه افتاديم، صبح نشده بود که زديم به خط عراقي ها، تا به خودشان آمدند، با تلفات كم، ارتفاعات را تصرف كرديم و مستقر شديم؛ براي رسيدن به پاي هدف، بايد دو سه ساعت ديگر راه مي رفتيم.
*************
55- هدف هفت ، شهیدناصر ظريف
تا شروع عمليات فرصت زيادي نداشتيم، بايد سريعتر شناسايي مان را تمام مي كرديم. هدف هفت، «ارتفاعات بلفت» بود كه هم دور بود و هم خيلي مهم و حياتي. محمود قاطي همان تيمي شد كه بايد مي رفت آن سمت. دويست - سيصد متر مانده به پايگاه عراقيها، ايستاديم، بچه هاي اطلاعات مي گفتند: شبهاي قبل تا اينجا آمديم، چون مي ترسيديم لو برویم، جلوتر نرفتيم. هوا مهتابي بود، تا زير پاي سنگر كمينشان رفتيم. يك سرفه كافي بود تا همه چيز خراب شود، محمود گفت: بايد جلوتر برين، بايد از پشت سنگرهاشون رد شين و برين آن پشت، ببينين چه خبره؟ همه تعجب كرديم، ريسك خطرناكي بود. جواد سالارزاده و يكي، دو نفر ديگر اسلحه و تجهيزات را گذاشتند و چهار دست و پا از بين سنگرهاي كمين رد شدند، دهانم را به گوش محمود نزديك كردم تا بگويم: اگر بچه ها نيامدند چه كار كنيم، ديدم خوابيده. انگار نه انگار كه چند قدمي عراقيها هستيم. صدايي به گوشم رسيد؛ خوب كه نگاه كردم ديدم جواد و بچه هاي تيمش هستند، جواد با خوشحالي گفت: نيروهاي دشمن مثل مور و ملخ جمع شدن اون پشت، محمود كه بيدار شده بود گفت: فعلاً ساكت باشين،ا از اينجا دور شيم، وقتي به خط خودمان برگشتيم، خوشحال بوديم كه كار چهار، پنج شب شناسايي را يك شبه انجام داده ايم. اين را مديون حضور محمود بوديم.
*************
56- اصلاً خسته نمي شد ، فاطمه عمادالاسلامي
يكبار بعد از اينكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصي، با خودم گفتم: حتماً چند روزي مي مونه، مي تونم از سپاه مرخصي بگيرم و تو خانه بمونم. همون شب حاج آقاي محمودي، از دفتر فرماندهي سپاه مهماني داشت، چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود، من هم دعوت بودم. محمود كه آمد، به اتفاق رفتيم آنجا، بيشتر مسئولين سپاه هم آمده بودند، مردها يكجا و زنها اتاق ديگري بودند. نيم ساعتي بعد از شام آماده رفتن شديم؛ تو حياط به حاج آقاي محمودي گفتم: آقا محمود را صدايش بزنين، بگيد كه ما آماده ايم، حاج آقا با تعجب نگاهي به من كرد و گفت: مگر شما خبر ندارين محمود رفته، يك آن فكر كردم اشتباه شنيدم! گفتم: كجا رفت؟ چرا به من چيزي نگفت؟ گفت: داشتيم شام مي خورديم كه از منطقه تلفن زدند؛ كاري فوري با او داشتند، گوشي را كه گذاشت ، پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه نتوانستم خودم را كنترل كنم، زدم زير گريه، دست خودم نبود آخر، چهار پنچ ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود. بعدها كه فهميدم عراق تو منطقه والفجر9 پاتك زده و محمود بايد بدون حتي يك لحظه درنگ به منطقه مي رفت، به او حق دادم.
*************
57- وصلت ، علي صلاحي
تازه از مرخصي آمده بودم كه محمود دست مصطفي شاكري را گذاشت تو دستم و گفت: مي ري براش خواستگاري، دختر خوبي را پيدا مي كني، بعد هم خبر كن براي مراسمش بيام. مي دانستم عمويم دنبال دامادي است كه دين و ايمان داشته باشد. جريان مصطفي را برايش گفتم و موضوع خواستگاري از يكي از دخترانش را پيش كشيدم. راحت تر از آنچه كه فكرش را مي كردم، موافقت كرد. موضوع را به محمود خبر دادم، كلي خوشحال شد. آن موقع منطقه بود. گفت: هر طور شده خودم را براي شب جمعه مي رسانم. همه چيز فراهم بود، فقط منتظر بوديم تا محمود بيايد و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعدازظهر حركت مي كنم طرف گناباد. به حساب ما، بايد ساعت شش بعدازظهر مي رسيد؛ ولي تا دوازده شب خبري ازش نشد. دلمان به هزار راه رفت، همه مي دانستيم او آدم بدقولي نيست. آن شب بالاخره ساعت دوازده و نيم رسيد. بعد از كلي معذرت خواهي گفت: بعضي از بچه هاي تيپ تو شهرهاي سر راه، جلو منو گرفته بودند، حريفشان نشدم. او را بين راه چند جا واداشته بودند تا براي مردم سخنراني كند. فردا كه مردم فهميدند كاوه آمده فخرآباد،همه جمع شدند جلوي در خانه ما، گاو و گوسفند آورده بودند كه جلوي پاي محمود قرباني كنند. محمود نگذاشت، گفت: اگر اين كار را بكنيد، فخرآباد نمي آم.
*************
58- رمي خاك ، محسن محسني نيا
در عمليات والفجر9 موفق شديم ارتفاعي را كه مقر يكي از تيپ هاي دشمن بود و موقعيتي كاملا استراتژيك داشت بگيريم. عراقي ها با يك حركت تاكتيكي درست، در ارتفاع بعدي، خط دومشان را تشكيل داده بودند، شدت آتش آنها به قدري زياد بود كه واقعاً ما را زمين گير كرده بودند، طوري كه سرمان را هم نمي توانستيم بالا بياوريم. درست در چنين شرايطي يك موتور سوار داشت با سرعت از روي يك تپه، كه كاملا در تير رس عراقي ها بود به سمت ما مي آمد. بي مهابا مي آمد تا رسيد به محدوده خط ما. پياده شد، در كمال تعجب ديدم كه پرتقالي از توي جيب بادگيرش در آورد شروع كرد به پوست كردن؛ راست ايستاده بود، انگار نه انگار كه اينجا خط مقدم است و آتش از زمين و آسمان دارد مي بارد. كمي كه دقت كردم، ديدم او كسي جر محمود كاوه نيست. نه اسلحه اي، نه بي سيمي و نه همراهي داشت. اطرافش را نگاه مي كرد، بعد مشتي خاك از لبه، كانال برداشت و باقدرت آنرا پاشيد سمت عراقيها؛ رو كرد به بچه ها و گفت: انشاا... خدا كورشان مي كند، لازم نيست شما كپ كنيد، بعد هم رفت. كم كم مه، سراسر منطقه را پوشاند، هر لحظه غليظ و غليظ تر مي شد. خوب به خاطر دارم ،در مدت يك هفته اي كه عمليات ادامه داشت، ديد تير دشمن كور شد؛ طوريكه ديگر نتوانست از آتش توپخانه و ادواتش استفاده كند. ما هم بدون اينكه لو بريم و يا ديده بشيم همه اهدافمان را گرفتيم.
*************
59- ابرهاي سياه ، شهيد اصغر رمضاني
وقتي از شناسايي برمي گشتيم به محمود گفتم: اين برگ هاي بلوط كه توی راهمونه، فردا شب ممكنه كار دستمون بده ها. لبخند معني داري زد و گفت: اين ديگه دست ما نيست، كس ديگه اي عمليات رو هدايت مي كنه.
شب عمليات، دلهره همه ی وجودم را گرفته بود. فكر عبور چند گردان سيصد نفره از روي برگ هاي خشك، عذابم مي داد. آسمان صاف بود و پرستاره ،نور مهتاب همه جا را روشن كرده بود. زدن به خط دشمن، آن هم زير نور جاده خودكشي بود. هنوز از خط خودي فاصله نگرفته بوديم كه توده اي از ابرهاي سياه، آسمان منطقه را يكدست تاريك كرد و به دنبال آن رعد و برق و باران شروع شد. حالا ديگر نه نگران عبور از روي برگ هاي خشك بودم، نه دلواپس نور مهتاب و ديد عراقي ها.
*************
60- بازي با مرگ ، حجت الاسلام علي اصغر موحدي
خط ما هنوز تثبيت نشده بود و نيروها سخت درگير بودند. تنها حربه دشمن در آن شرايط، آتش دوربرد بود. بالگردهايش هم از بالا بچه ها را بسته بودند به راكت. مانده بوديم که محمود زير اين آتش سنگين چطور مي خواهد جلسه برگزار كند. يك دفعه ديدم اشاره كرد به كنار خاكريز و گفت: همين جا مي شينيم و حرف هامون را مي زنيم. حيرت زده گفتم: اين جا كه تو ديد است ، مي زننمان. انگار حرفم را نشنيد؛ نقشه را پهن كرد و شروع كرد به صحبت. گرم صحبت بوديم كه يكي از راكت هاي بالگرد خورد چند قدمي ما و منفجر شد. از شدت انفجارش بعضي پرت شدند و گرد و خاك زيادي بلند شد. حالا با تمام وجود وحشت داشتم، كه راكت بعدي وسط جمع بخور، به محمود گفتم: فرمانده گروهان ها در خطرن، اين جا جاي ايستادن نيست. محمود گرچه نمي خواست به خاطر ترس از دشمن آن جا را ترك كند؛ اما به خاطر حفظ جان نيروها و اطاعتي كه نسبت به فرماندهي داشت، پذيرفت كه به محل امن تري برويم.
*************
61- خواب هزار ساله ، محمد نامور
خبر مجروحيت كاوه را يكي از رفقا بهم داد. با ناراحتي پرسيدم: كجا مجروح شده؟ گفت تو تك حاج عمران. پرسيدم: حالا كجاست؟ گفت: آوردنش مشهد، الان تو بخش مغز و اعصاب بيمارستان قائم(عج) بستريه. بدون معطلي رفتم عيادتش. ضعيف شده بود ولي آن لبخند هميشگي و زيبا هنوز گوشه لبش بود. دکتر ها تو پرونده پزشكي اش نوشته بودند، نبايد كار سنگين بكند و حركتي داشته باشد. تركش هاي نارنجك تو سرش بود. خيلي خطرناكبود. از كار و بارم سوال كرد، گفتم: دانشگاه هستم؛ درس مي خوانم، تا اين را گفتم جمله اي گفت كه مرا زير و رو كرد و گوئي تمام وجودم را به آتش كشيد، گفت: نامور، بچه ها مي رن جبهه خون مي دن و شهيد مي شن، تو مي ري دانشگاه درس مي خوني. روي تخت بيمارستان هم فكر و ذكرش جبهه بود. آرزو مي كردم زمين دهان باز كند و مرا در خود فرو برد، اما چنين حرفي از كاوه نشنوم.
از ماشين كه پياده شدم چشمم افتاد به تابلوي بزرگي كه جلوي درب پادگان نصب شده بود، آرزو داشتم كاوه می بود و مي ديد كه آمده ام تا پايان جنگ در كنار او باشم.
*************
62- باغ انار ، علي صلاحي
دو دل بودم، ماندن در كردستان يا رفتن به جبهه جنوب. يك روز نزديك غروب در خانه نشسته بودم كه در زدند، خودم رفتم براي باز كردن در، همين كه چشمم افتاد به محمود، او را تنگ در بغل گرفتم. مجيد ايافت ، احمد ظريف و شكرا... خاني را هم با خودش آورده بود. قبل از اين كه چيزي بگويم انگشت سبابه اش را به طرف من گرفت و گفت: فكر كردي كه اگر تو نيايي، ما هم نمي آييم، صددرصد اشتباه كردي؛ ما آمديم كه ببريمت. با خودم گفتم: ببين آن قدر تو نرفتي، تا كاوه اين همه راه را كوبيد و آمد بجستان كه تو را ببيند. تو بجستان یک باغ داشتيم، صبح بچه ها را بردم آن جا. فصل انار بود. بعد از اين كه از باغ آمديم بيرون، محمود به من گفت: صلاحي! من دو جا سينه خيز رفتم، يكي بعد از مجروحيتم در عمليات بدر، وقتي كه تركش خورده بودم، مجبور بودم خودم را برسانم كنار جاده تا ماشين ها من را ببينند. يك جا هم تو باغ شما بود كه مجبور شدم براي رد شدن از زير اين درختها، كمرم را خم كنم و راه بروم. خودم هم نفهميدم چطور شد كه همان روز همراه محمود راه افتادم سمت منطقه.
*************
63- رابطه ی فاميلي ، علي صلاحي
گفت: از مشهد زنگ زدن كه خودم را سريع برسونم آن جا، اگر اجازه بديد مي خواستم دو سه روزي برم مرخصي. محمود با تعجب خيره شد و گفت: تو كه مي دوني عمليات داريم و ديگه مرخصي نبايد بري. حسن من و مني كرد و گفت: پس شما اجازه مي دي برم. محمود سرش را از روي پوشه ها بلند كرد و با نگاه معناداري گفت: من اجازه نمي دم، بهتره بري سر ماموريت. حسن چند لحظه ساكت ماند، بعد نگاه ملتمسانه اي به من كرد و رفت بيرون. منظورش را فهميدم، بايد دست به كار مي شدم، رو به محمود گفتم: آقا محمود! كارش واقعاً مهم بود،اجازه مي داديد مي رفت، زود برمی گشت. محمود گفت: تو پادگان خيلي ها مي دونن كه اين برادر خانم منه، چند روز ديگه عمليات داريم. اگر كارش طول كشيد و به عمليات نرسيد، ممكنه تو ذهن بعضي ها اين پيش بياد كه كاوه موقع عمليات برادرخانمش را فرستاد مرخصي تا سالم بمونه. گفتم: خودم ضمانتش را مي كنم كه به عمليات برسد. ناراحت گفت: من با كسي عقد اخوت نبستم، دوست هم ندارم كه اعتقاداتم به خاطر همين كارها دچار لغزش بشه.
***
براي در امان ماندن از تركش هاي نارنجك پخش شده بوديم تو كانال، كاوه بي خيال تركشها اين طرف و آن طرف مي دويد و دستورات لازم را مي داد. ناگهان يك انفجار در پشت كانال نگرانم كرد، همانجا كه كاوه بود. فرياد زدم يا حسين و بعد با سرعت خودم را به محل انفجار رساندم ، يك نفر سر و صورتش غرق خون بود، وقتي ديدم كاوه است، كم مانده بود سكته كنم؛ خيز برداشتم و خودم را بهش رساندم، همان طور كه خون از سرش مي آمد، گفت: مقاومت كنيد، چيزي نيست، فوراً امدادگر گردان خودش را رساند و سر محمود را پانسمان كرد ده دقيقه اي روي پاي خودش بود، اصلا حاضر نمي شد بچه ها او را به عقب ببرند ، اما هر لحظه وضعش بدتر مي شد، تا اين كه حالت ضعف بهش دست داد. همان طور كه كاوه را عقب مي برديم، مه غليظي سطح منطقه را گرفت، طوري كه ديگر چهار - پنج متري مان را نمي ديديم. وجود مه در آن فصل از سال بي سابقه بود، كافي بود ما را مي ديدند، آن قدر با گلوله مي زدند، كه حتي يك نفرمان هم زنده نماند. با مجروح شدن كاوه ادامه عمليات براي باز پس گرفتن ارتفاع 2519 متوقف شد و ما به ناچار بر روي ارتفاعات كدو پدافند كرديم.
*************
64- بيت المال ، ماه نساء شيخي
يك روز آقاي خرمي، راننده اش را فرستاده بود سپاه؛ چند تا كار بهش گفته بود كه بايد انجام مي داد، موقع برگشت آمد در خانه و گفت: من دارم مي رم بيمارستان پيش آقا محمود، شما هم بياييد بريم. وقتي ديدم ماشين آماده است، قبول كردم و همراهش رفتم بيمارستان. بعد از سلام و احوالپرسي محمود گفت: تنها آمدي مادر؟! گفتم: نه مادر جان، با آقاي خرمي آمدم، يك هو اخم هايش رفت توی هم، مي دانستم كه محمود در استفاده از بيت المال، خصوصاً در ماشين هاي سپاه خيلي سخت گير است، با ناراحتي گفت: اشتباه كردين، مگه من قبلا بهتون نگفته بودم كه مواضب باشين. آقاي خرمي رو كرد به محمود و گفت: آقا محمود! من ديدم حالا كه مي یام اين جا بهتره ايشون رو هم بيارم تا شما را ببيند، گفت: اشتباه كردي، آقاي خرمي كوتاه نيامد، گفت: آخه مسيرمان بود، فقط به خاطر حاج خانم كه نرفته بودم، محمود باز هم قانع نشد. رو به من كرد و گفت: به هر حال حواستون باشه كه موقع رفتن با تاكسي برين خونه.
*************
65- آخرين ديدار ، طاهره كاوه
يك روز تو خانه نشسته بودم، ديدم در مي زنند؛ در را كه باز كردم در جا خشكم زد . انتظار ديدن هر كس را داشتم غير از محمود، آن هم با سر تراشيده و پانسمان كرده . بي اختيار گريه ام گرفت . گفتم : تو با اين سرو وضعت چطور آمدي ؟ بايد چند روز ديگر در بيمارستان مي ماندي و استراحت مي كردي . گفت: دنيا جاي استراحت نيست . بايد بروم لشكر، كار زمين مانده زياد دارم . پيدا بود براي رفتن عجله دارد . گفت: اين چند روز خيلي به تو زحمت دادم، وظيفه ام بود كه بيايم و تشكر كنم . فهميدم براي رفتن جدي است . او زير بار اعزام به خارج و معالجه در آن جا نرفته بود . گفتم: داداش! فكر مي كني كار درستي مي كني ؟ گفت انسان در هر شرايطي بايد بيبند وظيفه اش چيست . گفتم تو اصلاً به فكر خودت نيستي . تو با اين همه تركشي که توي سرت داري به خودت ظلم مي كني . گفت: من بايد به وظيفه ام عمل كنم . پرسيدم خوب حالا چرا نمي خواي بري خارج ؟ گفت: اولاً اعزام به خارج خرج روي دست دولت مي گذارد و من هيچ وقت حاضر نيستم براي جمهموري اسلامي خرج بتراشم . در ثاني گفتم كه، بايد ديد وظيفه چيست ؟ وقتي گريه ام را ديد گفت : نمي خواهد اين قدر ناراحت باشي . اين تركش ها چاره دارد .يك آهنربا مي ذاريم روش، خودش مي ياد بيرون . آن روز وقت خداحافظي حال غريبي داشتم . نمي دانم چرا دلم نمي خواست از او جدا شوم .
*************
66- يك وضعيت بحراني ، حجت الاسلام علي اصغر موحدي
چشمان محمود خيس اشك بود و داشت آهسته گريه مي كرد . با تعجب پرسيدم چرا گريه مي كني آقا محمود گفت: حاج آقا! چطور راضي باشم كه من فرمانده باشم آن وقت نيروهايم بروند جلوی تيرو گلوله، و من تو مشهد استراحت كنم. بي اختيار اشك تو چشمانم جمع شد . طبق نظر قطعي دكتر ها او بايد تا مدت زيادي استراحت مي كرد . همه شان سفارش مي كردند كه بايد مواضبش باشيم . تحرك و فعاليتي نداشته باشد . اما احساس كردم كه اگر باز مانع رفتنش بشوم، شايد مرتكب گناهي نابخشودني شده باشم. حالا اين من بودم كه بايد قيد ماندن او را مي زدم. بهش گفتم من ديگه مخالفتي ندارم كه شما بري، اما به شرطي كه قول بدي مواظب خودت باشي . اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آهسته به برادرم احمد گفتم: تا مي تواني يواش بران كه محمود به پرواز نرسد .احمد نیم ساعات بعد نارحت و دمق گفت محمود رفتش . با تعجب گفتم مگر يواش نرفتي؟ گفت: يك ريز مي گفت تند تر برو، تند تر برو . وقتي جلو منزلش رسيديم . سريع ساكش رو آورد و با تحكم گفت، بشين اون طرف خودم مي خواهم رانندگي كنم . گفتم، ولي آقا محمود شما به حاج آقا گفتيد رانندگي نمي كنيد ؟ گفت، اعتبار اين حرف از خانه حاج آقا تا اين جا بود، حالا بشين اون طرف . محمود با آخرين سرعت خودش را رساند به پاي پرواز بالاخره او هم رفتني شد؛ رفتني كه بي بازگشت بود .
*************
67- بعد از آرزوي اول ، علي صلاحي
يك روز عصر نشسته بوديم برنامه هاي تلويزيون را نگاه مي كرديم، اخبار، راهپيمائي روز قدس را نشان مي داد، تصاويري هم از راهپيمائي مردم سقز را پخش كرد؛ زن و مرد به خيابان ها آمده بودند و شعارهاي داغ انقلابي مي دادند. محمود دراز كشيده بود، يكدفعه ديدم پا شد نشست زل زدم به صورتش، داشت اشك مي ريخت. خواستم علت گريه اش را بپرسم که ديدم محو تماشاي تظاهرات سقز است. صبر كردم تا آن لحظه ها تمام شد. بعد پرسيدم، مثل اين كه راهپيمائي سقز گرفته بودت؟ ياد خاطراتت افتادي؟ گفت: ياد روزهاي مظلوميت انقلاب تو كردستان افتادم.گفتم خوب حالا چرا ناراحت شدی؟با گریه گفت: آرزو داشتم زنده بمونم و اين روز رو ببينم. با تعجب پرسيدم: كدام روز را؟ گفت: اين كه كردها فهميده اند انقلاب مال آن ها است و حامي شان هست. الان دارم مي بينم كه مردم سقزو شهرها طرفدار امام و انقلابند. رو به آسمان كرد و ادامه داد، خدايا! صد هزار مرتبه شكر، حالا به غير از شهادت آرزو و خواسته ی ديگري ندارم.
*************
68- عقب تر از بسيجي ها ، محمود همت آبادي
گفت: سه روز مرخصي مي خوام ! كلي مشكلات خانوادگي دارم ، تازه، دو ماهي مي شه كه بچه ام به دنيا آمده، نه از اون خبري دارم و نه از همسرم كه تو بيمارستان بوده، بايد حتماً قبل از عمليات يك سري بهشان بزنم، گفتم: مگه خبر نداري آماده باشه و مرخصي ها لغوه گفت: چرا مي دونم، براي همين هست كه تا حالا مونده ام و صبر كردم تا شايد عمليات بشه و بعد از عمليات برم. رفتم پيش كاوه تا همه چيز را به او بگويم كه اگر صلاح دانست چند روز بفرستيمش مرخصي، كاوه حرف هايم را كه شنيد با تعجب پرسيد: چطور با داشتن اين مشكلات باز تو منطقه موندي، بعد از كمي تامل گفت: ترخيصي اش را بنويس تا بره به زندگي اش برسه، ضمناً دستور داد تا خودم با ماشين برسانمش اروميه، حتي گفت: خودت بليط اتوبوس برايش بگير و وقتي از رفتنش مطمئن شدي برگرد.
*************
69- ديدگاه ، مهدي الهي
هر روز سر ساعت مشخص مي رفتيم ديدگاه، هر چه مي ديديم ثبت مي كرديم و آنها را با روزهاي قبل مقايسه مي كرديم. يك روز همين طور كه شش دانگ حواسم به كار بود، كسي پرده سنگر را كنار زد و آمد تو: سلام كرد، برگشتم نگاهش كردم، ديدم كاوه است او هر چند روز يك بار مي آمد مي نشست پشت دوربين و راه كارها را نگاه مي كرد. كنارش ايستادم، شروع كرد به دوربين كشيدن روي مواضع دشمن. كمي كه گذشت يك دفعه ديدم دوربين را روي يك نقطه ثابت نگه داشت، دقت كه كردم، ديدم صورتش سرخ شده، چشمش به جنازه شهدايي افتاده بود كه بالاي ارتفاع 2519 جا مانده بودند، دشمن آن ها را كنار هم رديف كرده بود تا روحيه ما را ضعيف كند، چند لحظه گذشت، كاوه چشمش را از چشمي هاي دوربين برداشت، خيس اشك بود، گفت: یكي پاشه بريم اين شهدا را بياريم، اينا رو مي بينم از زندگي بي زار مي شم. اين حرف ها همين طوري تو ذهنم بود تا شب دوم عمليات« كربلاي 2 » كه از قرارگاه حركت كرد و رفت خط، هنوز يادم هست، آخرين تماسی که با بي سيم داشت، گفت: از بين لاله ها صحبت مي كنم.